لالهزار، خیابان سنگفرششده و شیک به سبک اروپایی دهه 40، پاتوق صادق هدایت و روشنفکرهای آن زمان بود. آدمهای کتوشلوارپوشِ عصا به دست متجددی که کراوات میزدند و برای دیدن نمایش به تماشاخانه باربد میآمدند. لالهزاری که توی کوچههایش میشد برق چشمان عزتالله انتظامی و مرتضی احمدی و علی نصیریان را که از جامعه باربد به سمت سینما کریستال میآمدند، دید. لالهزار، خیابان سنگفرششده و شیک به سبک اروپایی دهه 40، پاتوق صادق هدایت و روشنفکرهای آن زمان بود. آدمهای کتوشلوارپوشِ عصا به دست متجددی که کراوات میزدند و برای دیدن نمایش به تماشاخانه باربد میآمدند. لالهزاری که توی کوچههایش میشد برق چشمان عزتالله انتظامی و مرتضی احمدی و علی نصیریان را که از جامعه باربد به سمت سینما کریستال میآمدند، دید. میشد نگاه خسته نویسندهای را دید که شاید 25سالگیاش تازه تمام شده باشد و اولین خودکشی نافرجامش در رودخانه مارن فرانسه خانواده بزرگ هدایت را به واکنش عظیم واداشته و او را از فرسنگها راه دوباره به تهران آورده باشد، تا دردانه میرزا قلیخان هدایت به تهران آمده باشد و به مادر و پدر بدون تلگراف و با حضور رسمی خبر سلامت بدهد و بعد در یک گعده دوستانه در کافه نادری لالهزار، وقت خوردن قهوه تلخ و کشیدن سیگار به جماعت ایرانی متجددی فکر کند که هنوز نمیدانند غرب چه پیشرفتهای عظیمی کرده و این نویسنده 25ساله از این زندگی مدرن هم بیزار است... . لالهزار، این خیابان باریک قاجاری، برای این کشیده شد که مانند شانزهلیزه در پاریس جایی باشد برای گلگشت و تماشا. گرچه نه پهنای شانزهلیزه را داشت و نه انسجام معماریاش را، اما در فرهنگ ایران برای خود جایی افسانهای پیدا کرد و وارد ادبیات ایران شد. سینما ایران بخشی از حافظه لالهزار عصر روز یکشنبه در آتش سوخت. زمانی لالهزار یک پاتوق مهم فرهنگی محسوب میشد اما امروز بخشی از بازار تهران و مرکز اصلی فروش چراغهای زینتی است. دیگر خبری از فُکُلکراواتیها و فرنگرفتهها در خیابان نیست و جلوی درِ سینما رکس و کریستال سینما ایران آدمها صف نمیکشند تا فیلم ببینند و قهرمان اولشان را تشویق کنند. در جامعه باربد هم خبری از علی نصیریان و عزتالله انتظامی نیست. نبض هنر در لالهزار از نفس افتاده و ساختمانهای ویران باقیمانده در تاریخ هم عمد و غیرعمد در آتش میسوزند تا پاساژ بعدی در خیابان لاغر و کمعرض لالهزار بالا بیاید و روی قبر بخشی از تاریخ لامپ کممصرف تجارت کنند. این گزارش و مصاحبه بررسی همه بلایی است که بر سر لالهزار آوردند. بهانهاش هم مرگ ساختمان سینما ایران است که زمانی گنج قارون را نمایش داده بود. احتمالا این ماجرا برای خیلی از مدیران فرهنگی وقت اهمیت چندانی نداشته باشد. اما تاریخ هویتی است که از دست نمیرود. برای پاککردن حافظهها از لالهزار تلاش زیادی شد اما همان کافه نادری که نفسهای آخرش را میکشد، یکتنه جور ناکارآمدی فرهنگی در تهران را میکشد. لالهزار در حافظه تاریخی ما و در ترانههای ما همچنان زنده است. از سینما ایران تا سینما تمدن