یادداشتهای اسدالله علم: سر شام رفتم مطلب مهمی نبود. صحبت در مورد اعلیحضرت شاهنشاه فقید بود که خیلی احساساتی بود و حتی برای بچه های خودشان گریه میکرده است. این حکایات را والاحضرت شاهدخت شمس تعریف میکردند که یک وقتی من عصبانی شدم و رفتم پیش بابا گفتم، من میخواهم زنده نباشم و بمیرم. ایشان شروع به گریه کرد و گفت چرا تو بمیری؟ کاش من برای تو بمیرم. این مطالب شاه را که چنین احساساتی ندارند، ناراحت کرد، ولی من از شاهنشاه دفاع کردم. گفتم رئیس کشور نمیتواند چنین احساسات داشته باشد.