درگذشت بهرام بیضایی در سالروز تولدش موجی از اندوه و حسرت به راه انداخت؛ شاید پس از مرگ محمدرضا شجریان، این بزرگترین سوگواری جمعی ما در سالهای اخیر بوده است. سوگواری برای کسی که از مرزبندیهای معمول فراتر ایستاده بود؛ و آنقدر بزرگ بود که برای بزرگداشتنش لازم نیست در منظومۀ فکری ما جایی داشته باشد، بلکه این ما هستیم که باید نسبت خودمان را با او و با کارهایش تعریف کنیم. دقیقا همینجاست که پرسشِ «چرا بیضایی مهم است؟» کسان صفری: درگذشت بهرام بیضایی در سالروز تولدش موجی از اندوه و حسرت به راه انداخت؛ شاید پس از مرگ محمدرضا شجریان، این بزرگترین سوگواری جمعی ما در سالهای اخیر بوده است. سوگواری برای کسی که از مرزبندیهای معمول فراتر ایستاده بود؛ و آنقدر بزرگ بود که برای بزرگداشتنش لازم نیست در منظومۀ فکری ما جایی داشته باشد، بلکه این ما هستیم که باید نسبت خودمان را با او و با کارهایش تعریف کنیم. دقیقا همینجاست که پرسشِ «چرا بیضایی مهم است؟» به میان میآید. شاید لازم باشد هرکدام از ما از خود بپرسیم: ما سوگوار کدام بیضایی هستیم؟ بیضاییِ نویسنده؛ بیضاییِ نمایشنامهنویس؛ بیضاییِ کارگردان؛ بیضاییِ پژوهشگر؛ بیضاییِ روشنفکر و تسلیمناپذیر؟ یا مجموعهای از همۀ اینها؟ شاید هر کدام از ما باید کمی تأمل کنیم و پاسخ خودمان را بیابیم تا اجزای این پیکرۀ بزرگ فرهنگی تا حدی صورتبندی شود. در اینکه بهرام بیضایی تأثیری یگانه بر فرهنگ معاصر ما گذاشته تردیدی نیست؛ اما بازخوانی امروزِ آثار او، بیش از هر چیز، نسبت ما را با خودمان و با مسیری که او در فرهنگ پیموده است روشن میکند. چنانکه خود بیضایی در سخنرانیاش در شبهای گوته ما را به بازخوانی تاریخ فرامیخواند و به بازتعریف نسبتمان با گذشته دعوت میکند، شاید اکنون زمان آن باشد که نسبت خود را با این چهرۀ تاریخی از نو تعریف کنیم. بیضایی و مسئلۀ زبان