در سالهای اخیر، هوش مصنوعی با چنان شتابی از حوزه صرفا فناوری خارج شد و به دل فرهنگ راه یافت که بسیاری از جوامع هنوز فرصت نکردهاند معنای عمیق این تحول را درک کنند. آنچه ابتدا ابزاری برای سادهترکردن کارها مینمود، اکنون در حال شکلدادن به تصاویری است که جهان در آینده از خود خواهد دید. در سالهای اخیر، هوش مصنوعی با چنان شتابی از حوزه صرفا فناوری خارج شد و به دل فرهنگ راه یافت که بسیاری از جوامع هنوز فرصت نکردهاند معنای عمیق این تحول را درک کنند. آنچه ابتدا ابزاری برای سادهترکردن کارها مینمود، اکنون در حال شکلدادن به تصاویری است که جهان در آینده از خود خواهد دید. زبان، چهره، رابطه، خانواده، پیشه و حتی تصور ما از «دیگری» در الگوریتمهایی بازآفرینی میشود که جهان را از زاویه یک فرهنگ خاص میفهمند و بازنمایی میکنند و اگر کسی بخواهد بداند این دگرگونی دقیقا از چه جنس است، باید سراغ نظریههایی برود که زمانی تنها در کلاسهای علوم انسانی معنا داشتند، اما امروز در دل فناوری تازه جان گرفتهاند. باید دید چگونه مدلهای زبان و تصویر در حال اجرای همان «هژمونی» هستند که آنتونیو گرامشی تعریف میکرد؛ لحظهای که یک نگاه خاص به جهان آنقدر تکرار میشود که به طبیعیترین شکل ممکن بدل میشود. اکنون، در لایههای پنهان این الگوریتمها، همین فرایند را میتوان مشاهده کرد؛ جهانی که در آن تعریف زیبایی، موفقیت، شادی یا حتی پیشرفت، بیش از آنکه حاصل واقعیت باشد، نتیجه تکرار هزارباره روایت غالب فرهنگ انگلوآمریکن است. در همین راستا، سخن میشل فوکو نیز مصداق مییابد، آنگاه که میگفت قدرت و دانش از هم جداییپذیر نیستند. هرجا دانشی تولید میشود، قدرتی نیز شکل میگیرد؛ قدرتی که تعیین میکند چه چیزی قابل دیدن، شنیدن یا باورکردن است. در جهان امروز، این «دانش» در دل الگوریتمهایی ساخته میشود که بر انبوهی از دادههای غربی تربیت شدهاند؛ دانشی که در سکوت و بیآنکه به چشم آید، ترجیحها و حساسیتهای یک فرهنگ را به مقیاس جهانی تعمیم میدهد.