45 روز از آن شب هولناک گذشته است؛ اگرچه معنای زمان حالا دیگر تغییر کرده است و برای آنها که عزیزی را برای همیشه از دست دادهاند، این شب و روزهای ماتمزده، به مثابه چندین سال گذشته، از 18 دیماه 1404 که روایتهای بیشمارش، جانکاه است و جگرخراش. انتشار تصاویری جدید از بیمارستان الغدیر اما داغ هنوز تازه این روزها را تازهتر و آتش بهجامانده بر قلبها را شعلهورتر کرد. دوربین، قابی از بالا ثبت کرده است. 45 روز از آن شب هولناک گذشته است؛ اگرچه معنای زمان حالا دیگر تغییر کرده است و برای آنها که عزیزی را برای همیشه از دست دادهاند، این شب و روزهای ماتمزده، به مثابه چندین سال گذشته، از 18 دیماه 1404 که روایتهای بیشمارش، جانکاه است و جگرخراش. انتشار تصاویری جدید از بیمارستان الغدیر اما داغ هنوز تازه این روزها را تازهتر و آتش بهجامانده بر قلبها را شعلهورتر کرد. دوربین، قابی از بالا ثبت کرده است. همین هم سبب میشود که تصویر شکلگرفته در مقابل دیدگان بیننده، عمق داشته باشد؛ عمقی که هرچه بیشتر چشم میدوزد، بیشتر جان و روانش را درهم میشکند. در کنار چندین کارتن بستهبندیشده که در گوشه راست تصویر جا خوش کردهاند، پتوهای رنگارنگی نیز دیده میشود؛ سفید، صورتی، مشکی، آبی و قهوهای. بیننده که چشمش را تیزتر کند، متوجه میشود که پتوها خالی نیستند. کمی بیشتر که دقت کند، بخشی از بدن انسانها را هم میتواند در عکس بیابد؛ رها، تکیده و بیرونزده از پتو. تصویر را که بزرگتر کند، دیگر همهچیز عیان میشود؛ پتوها پیکر انسانهایی را در خود جای دادهاند، هرکدام در جهتی آرام گرفتهاند و اگر این روزها را به چشم ندیده بودیم، گویی همگی به خوابی آرام فرورفتهاند. در عکس دیگر اما میتوان حتی صورت یکی از این پیکرها را هم دید: «آیدا عقیلی»؛ دختری جوان که شاید هنوز «صورت عشق را بر سینه نفشرده بود». چنان آرام و روشن خفته که گویی جهان هنوز در تپش نفسهای او جاری است.