حذف شهروند از شهر خطای پنهان شهرسازی

شهر، تنها مجموعه‌ای از خیابان‌ها، ساختمان‌ها و زیرساخت‌ها نیست. شهر، عرصه زندگی انسان‌هاست. با این حال، در بسیاری از فرایندهای شهرسازی، آنچه به‌تدریج حذف می‌شود، نه عناصر کالبدی، بلکه خودِ شهروند است. تصمیم‌ها گرفته می‌شوند، طرح‌ها تصویب می‌شوند و پروژه‌ها اجرا می‌شوند، بی‌آنکه صدای زندگی روزمره مردم در آنها شنیده شود. ملیحه مقصودی-دکترای شهرسازی دانشگاه تهران: شهر، تنها مجموعه‌ای از خیابان‌ها، ساختمان‌ها و زیرساخت‌ها نیست. شهر، عرصه زندگی انسان‌هاست. با این حال، در بسیاری از فرایندهای شهرسازی، آنچه به‌تدریج حذف می‌شود، نه عناصر کالبدی، بلکه خودِ شهروند است. تصمیم‌ها گرفته می‌شوند، طرح‌ها تصویب می‌شوند و پروژه‌ها اجرا می‌شوند، بی‌آنکه صدای زندگی روزمره مردم در آنها شنیده شود. این حذف، آشکار و ناگهانی نیست؛ بلکه آرام و پنهان رخ می‌دهد. در قالب جلساتی که مشارکت در آنها صوری است، در طرح‌هایی که از پیش تعیین شده‌اند و در فرایندهایی که شهروند را نه به‌عنوان شریک، بلکه به‌عنوان مخاطب منفعل در نظر می‌گیرند. نتیجه، شهری است که اگرچه از نظر فنی کامل به نظر می‌رسد، اما از نظر اجتماعی، ناتمام است. نمونه ملموس از این وضعیت را می‌توان در پارک آزادگان در جنوب‌ شرقی تهران دید. این پارک با وسعتی بیش از صد هکتار، امکانات فوق‌العاده‌ای دارد: دریاچه، زمین بازی، کتابخانه چند هزار جلدی، آلاچیق، سرویس‌های بهداشتی، فضای ورزشی و فرهنگی و باربیکیو برای دورهمی‌های خانوادگی. از نظر کالبد و تجهیزات شهری، پارک موفق است و می‌تواند الگوی خوبی باشد. با این حال، همان‌طور که جین جاکوبز در تحلیل محلات نیویورک نشان داده، موفقیت واقعی یک فضای عمومی تنها به کالبد و امکانات محدود نمی‌شود. تجربه زیسته مردم، حس تعلق، امنیت، تعامل اجتماعی و مشارکت در شکل‌دهی فضا، معیارهای اصلی موفقیت اجتماعی و فرهنگی هستند. بدون حضور فعال مردم، حتی فضاهای موفق کالبدی می‌توانند از نظر اجتماعی ناکارآمد شوند. مثال دیگر، تئاتر شهر در مرکز تهران است؛ یک نماد فرهنگی و اجتماعی که سال‌ها محل تجمع، تعامل و فعالیت هنری مردم بوده است. با این حال، اقدامات اخیر مانند حصارکشی و محدودکردن دسترسی‌ها، پیامدهای ناخوشایندی داشته است: فضای اجتماعی که قرار بود مردم را به مرکز فرهنگی شهر پیوند دهد، به حاشیه رانده شده و تجربه واقعی حضور شهروندان محدود شده است. این نمونه نشان می‌دهد که حتی در فضاهایی با پیشینه فرهنگی و ارزش نمادین، اگر حضور مردم به حاشیه رانده شود، کیفیت واقعی فضای عمومی آسیب می‌بیند. حذف شهروند از فرایند شهرسازی، پیامدهایی فراتر از ناکارآمدی فضاها دارد. این روند به تضعیف اعتماد عمومی، کاهش مسئولیت‌پذیری اجتماعی و در نهایت، گسست میان مردم و شهر می‌انجامد. شهری که شهروند در آن نقشی ندارد، به‌تدریج از سوی همان شهروند نیز رها می‌شود. در مقابل، تجربه‌های موفق نشان می‌دهد که بازگرداندن شهروند به مرکز فرایندهای شهری، نه‌تنها کیفیت فضا را بهبود می‌بخشد، بلکه به تقویت سرمایه اجتماعی و پایداری شهری نیز کمک می‌کند. نهادهای محلی، انجمن‌های مدنی و شبکه‌های همیاری می‌توانند این پیوند را بازسازی کنند، به شرط آنکه امکان کنش واقعی داشته باشند. آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد، بازنگری در این خطای پنهان است. شهرسازی، اگر قرار است به بهبود کیفیت زندگی بینجامد، ناگزیر است شهروند را از حاشیه به متن بازگرداند. در غیر‌این‌صورت، شهرها همچنان ساخته خواهند شد، اما زیسته نخواهند شد.