جستاری در فلسفه پاسکال

کتاب «شب جتسمانی» نوشته لف شستوف، جستاری درباره تجربه رویارویی با مغاک است. سه سده از زاده‌شدن پاسکال می‌گذرد‌ و کمابیش همین اندازه از مرگش؛ پاسکال عمر درازی نداشت و تنها سی‌ونه‌ سال زندگی کرد. در این سه سده، بشر به پیشرفت‌های چشمگیری رسیده است، اما هنوز متفکری از سده هفدهم میلادی حرف‌هایی برای آموختن به ما دارد. پاسکال همه آن دستاوردهایی را که حاصل کوشش همگانی بشر در دو سده تابناک بود یکسره دور ریخت؛ شرق: کتاب «شب جتسمانی» نوشته لف شستوف، جستاری درباره تجربه رویارویی با مغاک است. سه سده از زاده‌شدن پاسکال می‌گذرد‌ و کمابیش همین اندازه از مرگش؛ پاسکال عمر درازی نداشت و تنها سی‌ونه‌ سال زندگی کرد. در این سه سده، بشر به پیشرفت‌های چشمگیری رسیده است، اما هنوز متفکری از سده هفدهم میلادی حرف‌هایی برای آموختن به ما دارد. پاسکال همه آن دستاوردهایی را که حاصل کوشش همگانی بشر در دو سده تابناک بود یکسره دور ریخت؛ سده‌هایی که آیندگان «رنسانس» نامیدند. همه‌‌ چیز نو می‌شد‌ و همه در این نو‌شدن تحقق سرنوشت تاریخی‌شان را دیدند. اما پاسکال از نو‌شدن هراس داشت. او همه کوشش‌های فکری عصبی، ژرف و فشرده‌اش را به کار بست تا در برابر جریان‌های تاریخ ایستادگی کند. چه جذابیتی می‌تواند برای ما داشته باشد کسی که کوشید زمان را به بازگشت به عقب وادارد؟ آیا او از همان نخست محکوم به شکست، ناکامی و سترونی‌ نبود؟ این پرسش از نظر شستوف تنها یک پاسخ دارد: «تاریخ برای مرتدان، بی‌رحم و مرگ‌بار است. پاسکال از تقدیرِ همگانی نگریخت». شستوف در بخشی از جستار خواندنی‌اش درباره فلسفه پاسکال می‌نویسد: «درست است که نوشته‌های پاسکال همچنان منتشر می‌شوند، هنوز خوانده می‌شوند، همچنان ستایش و تشویق می‌شوند، شمع‌ها پیوسته جلوی تصویر او می‌سوزند، و مدتی زیاد، مدتی بس زیاد، می‌سوزند، اما کسی به او گوش نمی‌دهد: صدای دیگران را شنیده‌اند، کسانی که او با آنها سرِ جنگ داشت، کسانی که از آنها بیزار بود. نزد کسانِ دیگری جز اوست که می‌روند تا دنبال حقیقتی بگردند که زندگی‌اش را بر سر آن فدا کرد. پدر فلسفه مدرن نه پاسکال، که دکارت شمرده می‌شود. و ما حقیقت را نه از پاسکال که از دکارت می‌گیریم؛ چراکه حقیقت را جز در فلسفه کجا می‌توان جست؟ حکم تاریخ نیز همین است: پاسکال ستایش می‌شود، اما به کناری می‌رود. و این حکم بی‌بازگشت است. اگر می‌شد پاسکال را باز به زندگی فراخواند، به این حکم تاریخ چه پاسخی می‌داد؟ به‌ گمانم برای نخستین‌ بار، و چون به پاسکال مربوط است، رواست که تاریخ را مکلف کنیم با مردگان رویارو شود. درست است که این کار بسیار سخت و گیج‌کننده است و تاریخ نیز برای توجیه خود باید فلسفه نوینی ابداع کند، زیرا فلسفه هگل ناکارآمدی خود را ثابت کرده است؛ همان فلسفه‌ای که همگان پذیرفته بودند... تا به امروز تاریخ با این پیش‌فرض نوشته شده که آدمیان همین‌ که مُردند دیگر از هیچ‌ هستی‌ای برخوردار نیستند، که در نتیجه در برابر داوریِ آیندگان خلع سلاح شده‌اند و ایشان را بر زندگی اثری نیست، اما روزگاری خواهد آمد، شاید، که خود مورخان حس کنند کسانی که دیگر زنده نیستند همانند آنهایند. بدین‌سان در داوری‌هاشان دوراندیشی فراوانی به کار می‌بندند». مترجم در مقدمه‌اش به تفسیر ماکس شلر فیلسوف آلمانی از پاسکال اشاره می‌کند که معتقد بود نوعی تجرب وجود دارد که اشیا از آن طریق برای فاهمه به‌کلی غیرقابل وصول است. دل (انفعال) به‌عنوان ساحتی ظاهر می‌شود که نه علوم تحصلی آن را روشن ساخته نه پدیدارشناسی. زیرا دل حیّز نظرگاه‌های هیجانی خاصی است که به نقطه‌نظرهای فاهمه قابل ارجاع نیستند و جهانی را مکشوف می‌سازد که در معرض شناخت عقلانی نیست. ازاین‌رو، مترجم معتقد است پاسکال با منطقِ دل یا انفعال که نشانه‌ای از گشودگی به روی آشکارگی است به جنگ مکتب اصالت تحصل و هر صورتی از ایدئالیسم می‌رود که در چنبره «درون‌بودگی/ درون‌ماندگاری» اسیر افتاده‌است.