باید این عادت خودم را کمکم ترک کنم. من هم ترک نکنم، انگار مخابرات در حال تنبیهکردن من است. تا صدایی میشنوم، سریع از دوستان خبر میگیرم؛ آنهم با پیامک. آنکه در چیتگر است، آنکه در تهرانپارس است، آنکه کمی پایینتر در خیابان اردیبهشت است و آن دیگری که خیابان وزراست یا تنها فامیلمان که در تهران مانده، در خیابان کلاهدوز. دوست دیگرم از شهید عراقی به خیابان بهار شیراز میرود و دوست دیگرم در جمالزاده است. باید این عادت خودم را کمکم ترک کنم. من هم ترک نکنم، انگار مخابرات در حال تنبیهکردن من است. تا صدایی میشنوم، سریع از دوستان خبر میگیرم؛ آنهم با پیامک. آنکه در چیتگر است، آنکه در تهرانپارس است، آنکه کمی پایینتر در خیابان اردیبهشت است و آن دیگری که خیابان وزراست یا تنها فامیلمان که در تهران مانده، در خیابان کلاهدوز. دوست دیگرم از شهید عراقی به خیابان بهار شیراز میرود و دوست دیگرم در جمالزاده است. مدام با پیامک از آنها حال و احوال میپرسم. از کسانی که برای روزنامه یادداشت مینویسند، نیز هر دو، سه روز یک بار احوالپرسی کردم. اینترنت قطع است و تنها راه خواندن خبرها در بله و سایتهای خبرگزاریها و مراجعه به صداوسیماست. سالها بود با صداوسیما قهر بودم؛ شاید از سال 88. سال گذشته سر مناظرهها پای تلوبیون نشستم و آن قهر محمد فاضلی و پرتکردن میکروفون در ذهنم ماند. حالا مجبورم هر پنج شبکه را بالا و پایین بروم. تازه عجیبتر اینکه هر چندوقت یک بار هم هک میشود. این اطلاعرسانی قطرهچکانی هم برای خودش حکایتی دارد. البته دیروز گزارشگر در محل بود که دوباره حمله کردند. دستشان درد نکند که حضور داشتند. شاید برای همین است که نیاز به تهرانگردی داریم. خانوادگی راه میافتیم تا در جریان اتفاقات شهر قرار گیریم. شهری که حالا بیشتر خیابانهایش یک زخم بزرگ بر چهره دارد. وقتی از خانه راه افتادیم، صدای انفجار در شهر پیچیده بود. از فلسطین پایین رفتیم و بلوار کشاورز را تا خیابان ۱۲ فروردین و بعد به سمت میدان انقلاب رفتیم. دورتادور میدان انقلاب نیروهای گارد ویژه با تجهیزات مستقر بودند و در گوشه شمال غربی میدان، گروهی از مردم با پرچم در دست شعار میدادند. میخواستیم به سمت کارگر جنوبی برویم، اما خیابان بسته بود. دوباره به خیابان انقلاب برگشتیم. در حوالی ۱۲ فروردین بساط کتابفروشی پهن بود و یکی، دو کتابفروشی درسی و دانشگاهی هم باز بودند. از همانجا به سمت پایین رفتیم. ویرانههای کلانتری و برخی ساختمانهای اطراف از دور پیدا بود. از یکی از فرعیها دوباره به خیابان انقلاب برگشتیم. کتابفروشی «مولی» باز بود و کمی جلوتر قنادی «فرانسه». نمیدانم چرا، اما دیدنشان قلبم را روشن کرد. ایستادیم و چیزی خریدیم؛ بیدلیل، شاید فقط چون هنوز باز بودند. خیابان انقلاب را ادامه دادیم تا چهارراه ولیعصر. در پارک دانشجو هم نیروها با تجهیزات مستقر بودند. میخواستیم از میدان فردوسی به سمت قرنی بپیچیم، اما خیابان را بسته بودند و از دور نشانههای ویرانی پیدا بود. مجسمه فردوسی هم مثل کاخ گلستان و مجلس سابق شورای اسلامی آسیب دیده است. میدان را دور زدیم و دوباره به خیابان انقلاب، این بار به سمت شرق، برگشتیم. بالای پل دود در شرق تهران پیدا بود. تکوتوک مغازهها باز بودند. از پلچوبی پیچیدیم پایین تا از شریعتی بالا برویم. یکی، دو فروشگاه پارچه مبل و پرده باز بودند. در خیابان شریعتی که رو به بالا میرفتیم، مغازههای بیشتری باز بود. به سمت میدان سپاه یا عشرتآباد پیچیدیم و از کنار پادگان بالا رفتیم، اما خیابان را از میانه بسته بودند. خرابیها از دور پیدا بود و ناچار برگشتیم و از شریعتی پایین رفتیم تا به خیابان بهار برسیم. خیابان بهار حالوهوای دیگری داشت. همه مغازهها باز بود؛ انگار شهری دیگر بود. شلوغ و زور زندگی از جنگ بیشتر بود. حال و هوای عید داشت. همانجا بود که چشمم به آسمان افتاد، به کوههای روبهرو و هوای تمیز. تازه یادم آمد که چند روز دیگر نوروز است. از بهار پیچیدیم به بهار شیراز و بعد سهروردی. مغازهها تکوتوک باز بودند. مطهری را به سمت شرق رفتیم. سر ترکمنستان از کلانتری چیزی جز تودهای از فلزهای در هم فرورفته باقی نمانده بود؛ شبیه سازهای هنری. سنگ و سیمان و باقی بنا چه شده بود؟ جواب را در ساختمانهای روبهرو در خیابان مطهری و ترکمنستان پیدا کردم؛ در ویرانههای مرغ سوخاری دی و مغازههای کناریاش و ساختمانهای درب و داغان مطهری تا مسافتی طولانی. دوباره به شریعتی پیچیدیم و بالا رفتیم. مغازههایی با شیشههای شکسته، یکی در میان باز بودند. جلوی شهر کتاب ایستادیم. شیشهها ترکخورده و ریخته بود و بهجایش صفحهای فلزی جوش داده بودند. شریعتی را بالاتر رفتیم. ساختمانی بلند در چشمانداز پیدا بود با آسمان صاف آبی و کوههای بلند که فقط اسکلتش برپا مانده بود. برگشتیم و پیچیدیم عباسآباد. باز هم مغازههایی پراکنده باز بودند. بعد به ولیعصر پیچیدیم و به سمت پایین رفتیم. مغازههای بیشتری باز بود. شهر هنوز در برابر جنگ مقاومت میکرد، اما همه چیز انگار عوض شده است.