چندین ماشین، خیابان آذربایجان را که یک طرفه است، خلاف میآیند. ماشینهای معمولی، پراید، پرشیا، تیبا. بعضیشان حتی پلاک ندارند. داخل ماشینها، سرنشینها، اسلحه به دست دارند. سر خیابان آژیده، درست کنار مغازه فلافلفروشی، یک خانم جوان ایستاده. میآید سمتم، میگوید: گریه نکن، نترس، تمام شد. گریهام بند نمیآید. ما سه زن، راه میافتیم، سمت دانشگاه جنگ. میتوانستم در یکی از کاورهای سیاه و جنازهای در انتظار شناسایی باشم؛ اما زندهام که روایت کنم، از آنچه بامداد دیروز بر محله ما گذشت… بیخوابیهایم برگشته است. روی لپتاپ، موزه بیگناهی اورهان پاموک را دارم میخوانم. ساعت دیجیتالی که شبیه کلاکت برداشتهای سینمایی است، ساعت دو بامداد را نشان میدهد. خستهام. نمیکشم از ۲۹۵ بروم به صفحه دیگر. لپتاپ را خاموش میکنم و صاف میروم به رختخواب تا خواب از چشمهایم نپریده. سرم به بالش نرسیده، ذهنم، مثل چراغی روشن میشود. یک ساعت تمام، تقلایم برای خواب هدر میرود. تلویزیون را روشن میکنم. نیاز به شنیدن دارم، مثل وقتهایی که میان حرف زدن آدمها در کلاب هاوس به خواب میرفتم. ظرفهای روی میز را جمع میکنم و میگذارم داخل سینک.