صدای پای تاریخ

«همه‌چیز تاریخ است. همه‌چیز را باید در بستر تاریخی آن مشاهده کرد و باید بگویم هرگاه که تاریخ به زایش مهمی می‌رسید، آن را حس می‌کردم. در تمام دوران کار ژورنالیستی‌ام صدای پای تاریخ را به‌وضوح می‌شنیدم». تیتسیانو ترتسانی، خبرنگار ایتالیایی اشپیگل، در تمام بزنگاه‌های تاریخی عصر خود مانند شاهدی عینی حاضر می‌شد و می‌کوشید جانبِ درست دورانش را بسنجد و گزارش دهد. شرق: «همه‌چیز تاریخ است. همه‌چیز را باید در بستر تاریخی آن مشاهده کرد و باید بگویم هرگاه که تاریخ به زایش مهمی می‌رسید، آن را حس می‌کردم. در تمام دوران کار ژورنالیستی‌ام صدای پای تاریخ را به‌وضوح می‌شنیدم». تیتسیانو ترتسانی، خبرنگار ایتالیایی اشپیگل، در تمام بزنگاه‌های تاریخی عصر خود مانند شاهدی عینی حاضر می‌شد و می‌کوشید جانبِ درست دورانش را بسنجد و گزارش دهد. کتابِ «پایانی که آغاز من است: واپسین گفت‌وگو و آخرین نگاه به گذشته» گفت‌وگوی او با پسرش است درباره هر آنچه در عمر شصت‌وچند ساله‌اش در نقاط مختلفِ جهان دید و درک کرد. ترتسانی در این گفت‌وگوها زندگی خود را نه به‌عنوان مجموعه‌ای از اتفاقات، بلکه به‌مثابه سفری معنوی مورد باز‌خوانی قرار می‌دهد؛ سفری از جنگ‌ها، انقلاب‌ها و سفرهای روزنامه‌نگارانه تا مواجهه با مرگ و جست‌وجوی درونی برای صلح. او از سال‌ها حضورش در آسیا سخن می‌گوید، از هند و چین و ویتنام، از تأثیر فرهنگ‌های شرقی بر نگاهش به جهان، و از اینکه چگونه در میان آشوب سیاست و خشونت، به حقیقتی ساده رسیده است: «آرامش واقعی تنها در پذیرش ناپایداری زندگی است». زاویه دید ترتسانی به جنگ‌ها و انقلاب‌ها و اتفاقات فرهنگی، عمدتا در آسیا، زاویه‌ای به دور از سیاست و منشِ معمول ژورنالیستی است. او جزئیات و کلیات را به‌ موازات هم مشاهده می‌کند و طریقِ دیدن تاریخ را به میدانی دیگر می‌برد. ترتسانی معتقد است: «کسی که حوادث روز را در بستر تاریخی آن دنبال نکند، از هیچ‌چیز سر درنمی‌آورد... . کسی که تاریخ را نفهمد، روزگار خودش را هم درک نخواهد کرد. روزنامه‌نگاری که وقایع روز را توصیف می‌کند، اگر در همان محدوده بماند، مانند کسی است که جهان را از پشت میکروسکوپ می‌بیند، در‌حالی‌که تو برای دیدن دوردست‌ها به تلسکوپ نیاز داری». چنان‌که در پشت جلد کتاب آمده است «در دل این روایت‌ها، مفاهیمی چون آزادی، رهایی از ترس، و بازگشت به طبیعت جایگاهی محوری دارند. ترتسانی باور دارد که انسان مدرن، در میان شتاب تکنولوژی و مصرف، از خویشتن خویش دور شده است». تیتسیانو در بخشی از کتاب به پسرش فولکو می‌گوید: «بخش بزرگی از کار من مطالعه بود، مخصوصا مطالعه تاریخ. نگاهی به کتابخانه‌ام بینداز و ببین چه کتاب‌هایی دارم. تعداد زیادی از آنها به تاریخ هندوچین و استعمار اختصاص دارند. همه‌چیز حول همان محور می‌گشت. بخشی از آنها را در سفرها همراه داشتم و می‌خواندم. بخشی دیگر در خانه بودند و بین دو سفر می‌خواندم و خودم را برای موضوع مربوطه آماده می‌کردم. من ارزش زیادی برای مدرسه روزنامه‌نگاری قائل نیستم. آنجا فقط تکنیک نوشتن را یاد می‌دهند اما نمی‌توانند از تو یک روزنامه‌نگار بسازند. چیزهایی کلی درباره تاریخ و جغرافی و اقتصاد را در اختیارت می‌گذارند. درنهایت خودت هستی که باید از خودت چیزی بسازی». ترتسانی در 65‌سالگی به سرطانی وخیم دچار شد و تصمیم گرفت در ماه‌های پایانی عمرش، یافته‌های زندگی‌اش را برای فرزندش بگوید. او این فرصت را داشت تا به رویکردهای فلسفی عصر خود نظری بیندازد و به ریشه‌یابی بسیاری از مصائبی بپردازد که قرن بیست‌ویکم و انسان امروز با آن روبه‌روست. تیتسیانو زندگی خود را سرشار از ماجراهای عجیب می‌خواند و حکایاتی که نباید همواره از منظر اخلاق یا سیاست به آنها نگریست، بلکه «همین که زندگی بودند و ماجرایی با خود داشتند، برای خود خوب‌اند».