همشهری
وقتی به سوریه میرفت، قلبم انگار خنجر میخورد و مدام دلتنگ بودم، اما بعد از مدتی عجیب صبور شده بودم. گفتم سید! نکند دیگر شما را دوست نداشته باشم؟ گفت نه شما را دارند آماده میکنند. من آن موقع متوجه نشدم که منظورشان چیست. تازه الان میفهمم که داشتند مرا برای شهادتشان آماده میکردند.
Go to News Site