شرق
روز سیزدهبهدر، در حالی که گاهی صدای انفجار به گوش میرسید، در خیابانها میچرخیدیم شاید به دنبال کمی زندگی. مردم کنار بزرگراهها، میان بوستانها و اطراف شهرها، هرجایی که فضای سبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز پهن کرده و نشسته بودند، یا بازی میکردند یا جوجه روی منتقل باد میزدند. روز سیزدهبهدر، در حالی که گاهی صدای انفجار به گوش میرسید، در خیابانها میچرخیدیم شاید به دنبال کمی زندگی. مردم کنار بزرگراهها، میان بوستانها و اطراف شهرها، هرجایی که فضای سبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز پهن کرده و نشسته بودند، یا بازی میکردند یا جوجه روی منتقل باد میزدند. کمی آن طرفتر گشتهای شهری بودند و بسیجیها و مأموران مسلح. از دور همه چیز مرتب به نظر میرسید اما انگار حالا پس از یک ماه و خردهای تجربه جنگ، بیشتر از قبل قدر لحظهلحظه دور هم بودن را میدانیم، قدر داشتههایی که از آن خبر نداشتیم، قدر دوستانمان را و خیلی چیزها را. مقصد ما در روز سیزدهبهدر راهی کوهستانی بود در شمال تهران لابهلای کوههای البرز مرکزی که جاهای مختلفش میشد ایستاد و چشماندازهای زیبا را نگاه کرد و در انتهایش روستایی بود که میشد چای آتشی و تنقلات دیگر خورد.
Go to News Site