شرق
ماهسیما شادان. دکتر ماهسیما شادان. «بازگشت» نام آخرین کتاب گلی ترقی است. ابتدای کتاب با آنچه از قول سیمون دوبووار آمده، به «پیری» اشاره شده است. «چه غریب است که زمان، این نامرئی بیصورت و ماده، توانسته با چنین وزن سنگینی مرا خرد کند. چگونه آینده بیآنکه وجود داشته باشد، راه خود را میپیماید و حضور مییابد؟». زری پورجعفریان: ماهسیما شادان. دکتر ماهسیما شادان. «بازگشت» نام آخرین کتاب گلی ترقی است. ابتدای کتاب با آنچه از قول سیمون دوبووار آمده، به «پیری» اشاره شده است. «چه غریب است که زمان، این نامرئی بیصورت و ماده، توانسته با چنین وزن سنگینی مرا خرد کند. چگونه آینده بیآنکه وجود داشته باشد، راه خود را میپیماید و حضور مییابد؟». کتاب با این سؤال شروع میشود: «بمانم یا برگردم؟» و در ادامه نویسنده از ماهسیما شادان و این سؤال مینویسد: «این سؤالی است که ماهسیما از خودش و من میکند. هر روز. روزی ده بار. یقهام را چسبیده. مزاحم است. روی فکرهایم میدود. توی گوشم وِزوِز میکند. به جدار ذهنم آویزان میشود. ولکن نیست. او چه کسی است؟ از کدام دالان تاریک ذهنم بیرون پریده است؟». ماهسیما بعد از بیستودو سال زندگی در پاریس میخواهد به ایران برگردد. نویسنده از آینده و پایان کار شخصیت چیزی نمیداند. او هم بر سر دوراهی است و تکلیفش روشن نیست. «هر اتفاقی برای او بیفتد، برای من هم خواهد افتاد». او ماهسیما را جلوتر از خودش فرستاده تا ببیند چه بر سرش میآید. «راستش را بخواهید، این ماهسیماست که سرنوشت من را تعیین میکند. من تماشاگرم. نگاه میکنم و مینویسم. و شمای خواننده هم کاری از دستتان ساخته نیست». به باران ِریز و سمج پاریس فکر میکنم. به رابطه شخصیت و نویسنده. به زندگی هر دو آنها. به شباهتشان. به خانه و مهاجرت. مهاجرتی که از دیدِ ماهسیما، «به معنای کندن و آمدن و ماندن نبود. با خودش گفته بود: میریم. دو سه سالی فرانسه میمونیم. اوضاع که عادی شد، برمیگردیم». اوضاع که عادی شد. «نمیشد به آینده اعتماد کرد. بعد از آنهمه اتفاق پیشبینینشده -انقلاب و جنگ و تبعید- احتمال وقوع هر حادثهای میرفت». صدای پسرهای ماهسیما: «دیدی چی سر عراق اومد؟ حالا نوبت ایرونه». و صدای امیرا -دوست ماهسیما-: «میری و پشیمون برمیگردی. غربت واقعی اونجاست». غربت، تنهایی، درد، دلتنگی، دوستی، جدایی و هزار فکرِ پراکنده. گذشته، زمان، آینده و تهران آنطور که امیرا میگوید: «تهرون شهری که من و تو میشناختیم نیست. شهر آقازادههای تازه به دوران رسیدهست». تهرانی که شاید فقط در خیال حفظ شده بود و واقعیت نداشت. شهری که شاید فقط خوابی بود در گذشته. غربت و آدمهایی که حفرهای وسط سینهشان دارند. ماهسیما که انگار قصد سفر به گذشته را دارد. زنی که سردرگم است و نمیداند چه میخواهد. البته که در موقعیت دشواری هم قرار دارد. «امیدوار بود تهران، شهر کودکیاش، زندگی در خانهاش، آویختن به زبان فارسی، به خانوادهاش بتواند به سردرگمی درونیاش پایان دهد. زندگی در میانه، نه اینجا و نه آنجا، ممکن نبود». ماهسیما که وقتی به ایران رسید هم «هنوز در راه بود، مسافر بود، در دیروز بود». مثل روزهای اولِ زندگی در پاریس رابطهها را درک نمیکرد. باید سوارشدن به اتوبوس را یاد میگرفت: «قسمت جلو مال آقایونه» و «قوانین اسلامی. مَردا جلو، زَنا عقب. باید یاد بگیرم». و تهران که «دو شهر درهمدویده بود، تهرانِ آنوقتها، پیر و خسته، و تهرانِ جدید، تهرانِ جرثقیلها، تهرانِ غولهای سیمانی». و صدای امیرا: «توی اون مملکت محال وجود نداره». صدای ساکنانِ خانه ماهسیما در سالهای نبودن او: «ما شهید دادیم. شما کجا بودی؟»، «شما که اینجا نبودی. خبر نداری». وزنِ زمان روی شانههای ماهسیما و تلاش او برای آشتی با خیابانهای شلوغِ تهران. و صدای ماهسیما وقتی به دوستش در تهران میگوید: «شماها به همه سوءظن دارین. از همه میترسین. چرا اینطوری شدین؟».
Go to News Site