شرق
«مدرنیته و دیگریِ آن» نوشتۀ حسین مصباحیان، مواجههای انتقادی با تفسیر هابرماس از مدرنیته بهمثابه پروژهای ناتمام است. این کتاب درواقع از دیدگاهی دفاع میکند که سنت را در مقابل مدرنیته قرار نمیدهد، بلکه معتقد است مدرنیتۀ غربی خود سنتی نو است که از تجدد سنت کهن سر برآورده است؛ «مدرنیته و دیگریِ آن» نوشتۀ حسین مصباحیان، مواجههای انتقادی با تفسیر هابرماس از مدرنیته بهمثابه پروژهای ناتمام است. این کتاب درواقع از دیدگاهی دفاع میکند که سنت را در مقابل مدرنیته قرار نمیدهد، بلکه معتقد است مدرنیتۀ غربی خود سنتی نو است که از تجدد سنت کهن سر برآورده است؛ فرایندی که در بسیاری از فرهنگهای غیرغربی یا آغاز نشده و یا به سرانجام خود نرسیده است. فلسفه هابرماس بهعنوان «مهمترین نمایندۀ نظریه اجتماعی-انتقادی، پس از آدورنو و مارکوزه» و «سردمدار بیچونوچرای نسل دوم نظریهپردازان انتقادی» در سالهای اخیر مورد مطالعه و واکاوی قرار گرفته است. چنانکه در درآمد کتاب «مدرنیته و دیگریِ آن» آمده، فقط در فاصلۀ سالهای بین 2016 تا 2019 بیش از بیست کتاب و صد مقاله درباره وجوه مختلف اندیشه او نوشته شده است. اما از منظر مصباحیان، آنچه ضرورت مواجههای دیگر را پدید میآورد، این است که چهار حوزه مهم این فلسفه، چه به نحو مستقل و چه بهویژه در رابطه با تبعات آن برای «دیگریِ» غیرغربی، و در اینجا ما ایرانیان، کمتر مورد ارزیابی دقیق انتقادی قرار گرفتهاند. مصباحیان این حوزهها را که نیازمند واکاویِ انتقادی است، چنین برمیشمارد: مسئله دیالکتیک روشنگری، میراث هگلی سوبژکتیویته بهمثابه بنیاد فلسفی مدرنیته، میراث وبریِ «عقلانیت غربی»، و سرانجام ادعای مهمِ «همهشمولی مدرنیته غربی» از طریق آزادسازی توانشهای ایده «پروژه ناتمام مدرنیته». در کتاب «مدرنیته و دیگریِ آن» مصباحیان میکوشد تا بهجای مواجهۀ متعارف با هابرماس در ایران، با رویکردی انتقادی این چهار حوزه را مورد نقد قرار دهد، خاصه بحثِ مهم «عقلانیت غربی» و ادعای مهمِ «همهشمولی مدرنیته غربی» که در ایران سخت به کار میآید. مصباحیان از طریق شناساییِ معضلات فلسفۀ هابرماس در این حوزهها، ادعای همهشمولیِ مدرنیتۀ غربی را مورد تردید قرار میدهد. کتاب در دو سطح تخصصی و فراگیر تدوین شده است؛ در سطح تخصصی، مسائل اصلی فلسفه قرن بیستم و نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت بهطور خاص، و فلسفه مدرنیتۀ هابرماس بهطور مشخص مطرح میشود. در سطح دوم، مصباحیان با وفاداری به این حکمِ هورکهایمر که «نظریه انتقادی هرگز منحصرا در پی افزایش معرفت نیست، بلکه هدف آن رهایی انسان از اسارت است»، از دغدغههای آکادمیک و تخصصی فراتر رفته و میکوشد تا «دیگریِ» غیرغربی را در برابر ادعای همهشمولی مدرنیته غربی قرار دهد و «ضرورت توجه به شرایط امکانِ به رسمیت شناختهشدن راستین» را برجسته سازد. هابرماس میراث روشنگری غربی را با علم به تناقضات آن، میراثی همهشمول تصور میکرد؛ مصباحیان در بخش مهمی از این کتاب سعی دارد ریشههای این تفکر هابرماس را شناسایی کند. هابرماس در سپتامبر 1980 در مراسم دریافت جایزه آدورنو در فرانکفورت نطقی با عنوان «مدرنیته پروژهای ناتمام» ارائه کرد و بعد از آن با مقالات دیگر این ایده را پیش برد و تکمیل کرد. هابرماس معتقد است: «گفتمان فلسفی مدرنیته با میراث هگل آغاز میشود. گفتمان مدرنیته که ما هنوز هم در روزگار خویش آن را دنبال میکنیم، با این آگاهی نیز مشخص میشود که فلسفه در پایان راه است، خواه این فقط یک چالش سودمند و سازنده باشد یا سخنی تحریکآمیز».1 هابرماس در مقالۀ دیگری با عنوان «تنیدگی اسطوره و روشنگری»، تلاشِ جاهطلبانۀ هورکهایمر و آدورنو را در «دیالکتیک روشنگری» حامل مقاصدی «سراپا فلسفی» میداند و مینویسد: «عقل به دست خود همان انسانیتی را نابود میکند که در ابتدا آن را ممکن ساخته بود... از همان آغاز، فرایند روشنگری نتیجه سائق صیانت نفس است که عقل را معیوب و ناقص میکند، چون تنها چیزی که از آن میخواهد سیطره عقلانی هدفدار بر طبیعت و غریزه است -دقیقا بهصورت عقل ابزاری».2 هورکهایمر و آدورنو در «دیالکتیک روشنگری» درصدد توجیه این ادعا برمیآیند که «عقل تابع و گوشبهفرمانِ فرامین عقلانیت هدفدار باقی میماند، حتی در جدیدترین محصولات آن -علم مدرن، ایدههای جهانشمول عدالت و اخلاق، هنر خودمختار». اما به باور هابرماس، این تعبیر مدرنیته به طرز حیرتآوری سادهانگارانه است و «نسبت به محتوای عقلانی مدرنیته فرهنگی که در آرمانهای بورژوایی نهفته و بنابراین همراه با آنها جنبه ابزاری پیدا کرده است، انصاف را رعایت نمیکند». با این حال از نظر مصباحیان، هابرماس نتوانسته از ماهیت متناقض روشنگری که توسط هورکهایمر و آدورنو به دقیقترین شکل ممکن پردهبرداری شده، تناقضزدایی کند و بنابراین «از ارائه طرحی ایجابی و جانشین عاجز مانده است». درواقع از آنجا که پروژه ناتمام مدرنیته متکی بر ادعاهای هنجارین نظریه انتقادی بازسازی شده و یا به تعبیر مصباحیان وابسته به آن ادعاهاست، آن پروژه و توانش رهاییبخشی آن، در صورت ابطال ادعاهای علم بازسازنده میتواند باطل شود. در این صورت، آنچه ضرورت پیدا میکند بهکارگیری مفهوم موسع از مدرنیته است؛ مفهومی که مدرنیته غربی را از فرایند مدرنیزاسیون سنتِ فرهنگیِ غرب و یکی از اشکال ممکن مدرنیته جدا بداند. از اینروست که مصباحیان نظریۀ «پروژه تجدد سنت» را بهمثابه بدیلی برای نظریه «پروژه ناتمام مدرنیتۀ» هابرماس طرح میکند. مصباحیان سه معنا برای مدرنیزاسیون میشناسد که مهمترین آن نوسازی یا تجدد سنت است؛ همان فرایندی که در آن، سنت سرزمینی مورد نوبازسازی قرار میگیرد و در این معنا، حاصل و فراوردهای که بار میآورد، مدرنیته غربی است. معنای دوم مدرنیزاسیون، تعمیم دستاوردهای همین فراورده یا ابعادی از آن به سرزمینهای غیرغربی است. و سرانجام معنای مدرنیزاسیون این است که خود مدرنیته نیز مشمول قوانین خود میشود و در این معنا، مدرنیته سنت نو خوانده میشود و از ضرورت نوسازی مداوم آن سخن گفته میشود. از این قرار، آنچه هابرماس از آن بهمثابهِ میراث همهشمول بشریت دفاع میکند و از ضرورت تعمیم آن به تمام جهان میگوید، مدرنیتۀ غربی است که محصول مدرنیزاسیون سنت غربی است. مصباحیان در کتاب «مدرنیته و دیگریِ آن»، معنای نخستِ مدرنیزاسیون یا ضرورت مدرنیزاسیونِ هر سنتی را ملاک میگیرد، که در اینجا سنت ایرانی و به تبع آن شکلگیری مدرنیتههاست. با این وصف، او پروژه تجدد سنت و تنوع مدرنیتهها را در برابر پروژه ناتمام مدرنیتۀ هابرماس مینشاند و نشان میدهد که ادعای هابرماس مبنی بر همهشمولی مدرنیته که حامل نوعی تکصدایی است دیگر نمیتواند در وضعیت کنونی تاب بیاورد و بنابراین ادعای همهشمولی مورد تردید خواهد بود؛ تردیدی فلسفی که نهتنها سوبژکتیویته بهمثابه ستون فلسفی مدرنیته را در بر میگیرد، بلکه شامل انسانیترین تبعات آن هم شده است. از این است که مرئیسازیِ «دیگریِ» مدرنیتۀ غربی، بیش از همیشه ضروت مییابد تا با به رسمیت شناختنِ خود با رویکردی تازه، پروژۀ تجدد سنت را از سر بگیرد. 1، 2. «هابرماس، معرفی انتقادی»، ویلیام اوث ویت، ترجمه لیلا جوافشانی و حسن چاوشیان، نشر اختران
Go to News Site