اعتمادآنلاين
یکی از دانشآموزان مدرسه میناب روز حادثه را تعریف میکند. وسطهایش خیلی خودش را کنترل میکند اشک نریزد و هق نزند، اما نمیشود یک جاهایی دیگر و از کنترلش خارج میشود. با دستان کوچکش اشکهایش را پاک میکند و ادامه میدهد. تعریف میکند. از همکلاسیهایش میگوید، از لحظه انفجار میگوید، از ساختمان که لرزیده، از دودی که همه جا را گرفت، از راهروی طبقه بالا که ریخت، از کلاس که پر از خاک شد، از خودش و دوستش که پخش زمین شدند، از دوستش که سرش گیج رفت و به زور خودش را رساند پایین. از او میپرسم: «مگه راهپله سالم بود که بیاین پایین؟» میگوید: «نه یه عالم آوار ریخته بود، ما از روی اونها اومدیم پایین. یک قسمت طبقه بالا ریخت روی طبقه پایین، ولی دیگه پلهها نبودند. اون قسمت از بین رفته بود.»
Go to News Site