Collector
وطنم | Collector
وطنم
شرق

وطنم

یکی از روزهای خرداد سال 80، وقتی از پلنگ‌چال به تهران نگاه می‌کردم، پرسشی در ذهنم شکل گرفت که از آن روز تا امروز رهایم نکرده است: این شهری که ما این همه دوستش می‌داریم، اگر از مردمش تهی شود، آیا هنوز همان شهر است؟ یکی از روزهای خرداد سال 80، وقتی از پلنگ‌چال به تهران نگاه می‌کردم، پرسشی در ذهنم شکل گرفت که از آن روز تا امروز رهایم نکرده است: این شهری که ما این همه دوستش می‌داریم، اگر از مردمش تهی شود، آیا هنوز همان شهر است؟ آیا آنچه در تهران دوست می‌داریم، خود تهران است، یا زندگی‌ای که در آن جریان دارد؟ آیا ما شهر را دوست می‌داریم، یا نسبت خود را با شهری که در آن زیسته‌ایم؟ آن روز، تهران در نظرم فقط مجموعه‌ای از خیابان‌ها و ساختمان‌ها نبود. از آن فاصله، شهر بیشتر شبیه کالبدی بود که صدایی در آن باید به زبان می‌آمد. آنچه در برابر چشم بود، بی‌شک واقعیتی مادی داشت: دامنه، دود، برج، خیابان، نور و امتداد. اما همین واقعیت مادی، به تنهایی، به مرتبه شهر نرسیده بود. شهر فقط آن نیست که دیده می‌شود؛ شهر آنی هم هست که زیسته می‌شود. شهر از سنگ و سیمان آغاز می‌شود، اما در رفت‌وآمد آدمیان، در حافظه‌های مشترک، در صداهایی که از کوچه‌ها گذشته‌اند و در امیدها و شکست‌هایی که در آن ته‌نشین شده‌اند، معنا  پیدا می‌کند.

Go to News Site