شرق
گاهی با زوزه جاروبرقی به فکر فرو میروم. راستش خیلی دلم برایش میسوزد. تازگی رنگش پریده، صداش گرفته و رمقی ندارد. از همه ما بیشتر در خانه کار اجباری میکند؛ دریغ از کوچکترین توجه. همه چیز رنگ و بوی عادت را میگیرد. خشونت حرف اول را میزند، حتی زمانی که حالش بد است و نفسش درنمیآید، با پا دکمه جاندادن به او را فشار میدهیم و گاهی هم مشتی بر سرش حواله میکنیم، شاید لقمهای آشغال در گلویش گیر کرده باشد. محمد فوقانی-سینماگر: گاهی با زوزه جاروبرقی به فکر فرو میروم. راستش خیلی دلم برایش میسوزد. تازگی رنگش پریده، صداش گرفته و رمقی ندارد. از همه ما بیشتر در خانه کار اجباری میکند؛ دریغ از کوچکترین توجه. همه چیز رنگ و بوی عادت را میگیرد. خشونت حرف اول را میزند، حتی زمانی که حالش بد است و نفسش درنمیآید، با پا دکمه جاندادن به او را فشار میدهیم و گاهی هم مشتی بر سرش حواله میکنیم، شاید لقمهای آشغال در گلویش گیر کرده باشد. خرطوم بزرگش را که همه هویت و داراییاش است و نسبت نسبی با هم دارند، با عصبانیت از او جدا کرده و دور میکنیم. دلم خیلی برایش میسوزد؛ چون هفته به هفته در گوشهای از کمد فقط زل میزند.با همه انس و سالها در کنار هم بودن، با جبر مطلق کیسهاش را تعویض میکنیم و خرطوم بزرگ را به زور داخل آن فرومیبریم؛ غافل از اینکه او حس دارد و ما با آمپول بیتوجهی از او مجسمهای بیروح میسازیم. اصلا ما متخصص کرخ و فلجکردن روح هستیم! از ترس آچارهای وحشتناک تعمیرکاران مجبور به کار بیعشق و تحمل است. شاید هنوز با رؤیا نفس میکشد، مانند روزهایی که پشت ویترین برای فروش بود و به این دوران فکر نمیکرد، در رؤیاهایش همزیستی کنار بزرگانی مانند یخچال و فریزر و تلویزیون را پرورش میداد. آدمهای شبیه جاروبرقی را دیدهام؛ با همه صداقت و سادگی که دارند، هیچگاه دیده نمیشوند و همه احساسات انسانی از آنان پنهان میماند. دریغ از یک لبخند رضایت و عشقبازی در چشمها. این داستان بعضی از ما آدمهاست؛ با شدت و ضعف، ولی وجود دارد و قابل لمس... . تا قبل از جاروبرقیشدن، روح و زخمها را ترمیم کنیم، با دعوت به خودآگاهی و اهمیتدادن به عواطف و احساسات. همه آدمها در هر جایگاه و منصبی، کم یا زیاد تمایل به دیدهشدن دارند. لطفا این فرصت را به همه بدهیم، قبل از اینکه روح آنان را ناخواسته بیمار کنیم... .
Go to News Site