شرق
جامعه ایرانی در سالهای اخیر با وضعیتی روبهرو است که میتوان آن را نه صرفا مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی یا نهادی، بلکه نوعی انسداد روایی توصیف کرد. در این وضعیت، مسئله فقط ناکارآمدی برخی سیاستها یا فشارهای بیرونی نیست، بلکه چگونگی چارچوبهای مسلط معنابخش در توضیح، نمایندگی و ارتباطگیری با تجربه زیسته جامعهای است که به طور فزایندهای متکثر، شبکهای و چندصدایی شده است. احمد افروز: جامعه ایرانی در سالهای اخیر با وضعیتی روبهرو است که میتوان آن را نه صرفا مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی یا نهادی، بلکه نوعی انسداد روایی توصیف کرد. در این وضعیت، مسئله فقط ناکارآمدی برخی سیاستها یا فشارهای بیرونی نیست، بلکه چگونگی چارچوبهای مسلط معنابخش در توضیح، نمایندگی و ارتباطگیری با تجربه زیسته جامعهای است که به طور فزایندهای متکثر، شبکهای و چندصدایی شده است. از این منظر، مسئله امروز را میتوان بیش از هر چیز، در سطح معنا، ارتباط و بازنمایی دانست. در سنت جامعهشناسی کلاسیک، کلانروایتها نقشی اساسی در تولید انسجام اجتماعی داشتهاند. آنها با فراهمکردن نوعی چارچوب تفسیری مشترک، امکان کنش جمعی، همبستگی و مشروعیت را فراهم میکردند. در مفاهیم دورکیمی، کلانروایتها بخشی از وجدان جمعی را میساختند و در سطحی نمادین، نظم اجتماعی را طبیعی و بدیهی جلوه میدادند. در نظریههای مدرنتر نیز روایتهای کلان بهعنوان دستگاههای معنا عمل میکردند که از طریق آنها، رنج، نابرابری و حتی خشونت، توجیهپذیر و تحملکردنی میشد. اما این کارکرد، بهشدت وابسته به یک پیشفرض بنیادین است: وجود سطحی از همگنی اجتماعی و امکان اجماع بر سر معنا. جامعه ایرانی امروز، مانند بسیاری از جوامع معاصر، از این پیشفرض فاصله گرفته است. گسترش شهرنشینی، افزایش سطح آموزش، تحولات نسلی، رشد رسانههای دیجیتال و شبکههای اجتماعی، و تنوع سبکهای زندگی، منجر به شکلگیری آنچه جامعهشناسان از آن با عنوان تکثر زیستجهانها یاد میکنند، شده است. در چنین وضعیتی، یک روایت واحد دیگر قادر نیست تجربههای ناهمگون و گاه متعارض را در خود جذب و نمایندگی کند. از منظر جامعهشناسی معرفت، این وضعیت را میتوان نشانه ورود به مرحلهای دانست که حجیت دانش و معنا دیگر نه از مرکز، بلکه از حاشیهها و تجربههای محلی تغذیه میشود. اندیشه ژان فرانسوا لیوتار درباره بیاعتمادی به کلانروایتها، دقیقا به همین نقطه اشاره دارد: پایان اعتبار روایتهایی که مدعی جهانشمولی و فراتاریخیاند. این بیاعتمادی الزاما به نسبیگرایی افراطی منجر نمیشود، بلکه بازتاب تغییری ساختاری در شیوه تولید معنا در جوامع پیچیده است. از منظر علوم ارتباطات، میتوان گفت که میان فرستنده رسمی پیام و گیرندگان اجتماعی نوعی گسست رمزگان شکل گرفته است. زبان رسمی، نشانهها، استعارهها و ارزشهایی را بازتولید میکند که با افق معنایی بخشی از جامعه همپوشانی ندارد. نتیجه، نه اقناع، بلکه مقاومت خاموش، بیتفاوتی یا بازتفسیرهای غیررسمی پیام است. این گسست ارتباطی، پیامدهای اجتماعی گستردهای دارد. نخست، به فرسایش اعتماد منجر میشود؛ زیرا وقتی روایت رسمی نتواند تجربه زیسته را بازتاب دهد، اعتبار خود را بهعنوان منبع معنا از دست میدهد. دوم، به شکلگیری نوعی دوگانگی ارتباطی میانجامد؛ وضعیتی که در آن، افراد به زبانی در عرصه عمومی سخن میگویند و به زبانی دیگر در زندگی روزمره عمل میکنند. سوم، امکان گفتوگوی واقعی را کاهش داده و جای آن را به تقابل، سکوت یا حوادث مقطعی میدهد. در چنین شرایطی، طرح این ایده که دوران کلانروایتها به پایان رسیده، بیش از آنکه یک داوری ارزشی باشد، توصیفی جامعهشناختی از یک واقعیت ارتباطی است. مسئله این نیست که جامعه بدون روایت میتواند دوام بیاورد، بلکه این است که روایت واحد دیگر قادر به ایفای نقش تنظیمگر خود نیست. ازاینرو یکی از مسیرهای برونرفت از این وضعیت، گشودن فضا برای خردهروایتهاست؛ روایتهایی که از دل تجربههای خاص، موقعیتی و زیستجهانی برمیخیزند. خردهروایتها، از منظر ارتباطات، امکان بازسازی کنش ارتباطی را فراهم میکنند. آنها به جای تحمیل معنا، بر گفتوگو، شنیدهشدن و بازشناسی متقابل استوارند. در سطح اجتماعی، بهرسمیتشناختن این روایتها میتواند سرمایه نمادین گروههای به حاشیه راندهشده را افزایش داده و احساس تعلق را تقویت کند. در سطح سیاسی و نهادی نیز، توجه به خردهروایتها میتواند به سیاستگذاریهای حساس به زمینه، واقعگرایانهتر و کمهزینهتر منجر شود. البته این گذار، بدون مخاطره نیست. فقدان هرگونه چارچوب مشترک میتواند به فروپاشی ارتباطی و نسبیگرایی افراطی بینجامد. اما خطر اصلی، نه در کثرت روایتها، بلکه در انکار و محدود کردن آنهاست. جامعهای که تکثر خود را به رسمیت نشناسد، ناگزیر آن را در قالبهای پرهزینهتری تجربه خواهد کرد.
Go to News Site